مبسوط به دیوانگی
و رقصان با سکوتی ابدیتش به مُهر
سایه ام تبدار ِ عبودیتی هم سرای سهراب
…
بوی خاک ، مشامم
و مغزم به عصیان در آمده ی ناقوس ِ کوچکی
تمنای لالی ِ کلیسا
مسیحیت ام مسلمانی اش مسموم
و کفر ناله هایم سر می خورد تا دمادم ِ صبح
ذهنم خواب می رود
.
.
.
خواب می بینم بیوه زنی رویاهایش گرفته در دست
آغشته به دیوار
و بالهایش همه سوخته
.
.
.
هم عنان ِ قطار نشینانی
ملعبه ی زندگی
قطار می ایستد
می پرم
و رویا می شود
عاشقانه ای
دست بیوه زن ِ چشمانش برق اشک
که می نواخت کوچه را